تبليغاتX
غم هم اگر ترکم کند تنهای تنها می شوم
یه کمی که دور و ورت رو خوب نگاه کنی می بینی که انگار اومده،خوبم اومده   ، به هر جایی که سرک می کشی بودنش را با تمام وجود حس می کنی،رد پاشوتوی هرکوی وبرزنی می بینی،هوا هم لبریزه از عطر حضورش،خلاصه اینکه شهر من پذیرای خانم بهاره(شاید هم اقا بهار ولی مادر بزرگ من همیشه تو قصه هاش می گفت خانم بهار)

راستی دلت چطوره؟!!بهاری شده نمی خوای اونو مهمون دلت کنی،فکر کنم وقتشه،بجنب ممکنه دیر بشه،هر روز که بگذره دیگه بر نمی گرده،من که می خوام شروع کنم،باید از یه جایی شروع کنم اول از خودم..........

قبل از هر چیزی باید دلمو خونه تکونی کنم.گرد غبار کینه و کدورت وزشتیها رو ازش بگیرم.مثل ایینه تمیزش کنم وبهش جلا بدم.

همیشه موقع بهار که میشه گلهای بنفشه ، زنبق ، شب بو .......... زینت بخش خونه هامونه ، دل کوچولوی منم طلب گل می کنه می خوام گلهای همیشه بهار عشق و محبت و دوستی توش بکارم .خدا کنه این گلها همیشه شاداب و بهاری باشن و طعم خزان رو نچشن.

راستی به این فکر کردین الان بهترین موقعیت برای شاد کردن انسان های دیگست .من تنها چند تا رو می تونم شاد کنم وتو به تنهایی چند تا؟ شاید به نظرمون خیلی کم باشه اما وقتی من و تو ما بشیم  می تونیم شادی رو به خونه دل ادمای زیادی ببریم. وقت زیادی نداریم یه چشم بهم بزنیم سال ۸۵ هم تموم می شه.

(راستی من دو سه هفته هست با یه دست فروش کتاب اشنا شدم دعا کنید قصه زندگیشو برام تعریف کنه تا تو کامنت بعدی بیارم . یه مقداری واسه من تعریف کرده جالبه..........)

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 12:11  توسط احسان  | 

وقتي که تنها مي شي وقتي که دلت مي خواد با يکي درد دل کني وقتي با خودت خلوت مي کني وقتي از دست کسي ناراحتي چيکار ميکني؟

ميري سراغ سنگ صبورت سنگ صبوري که هيچ وقت گلايه نمي کنه . اون تموم خوشی و ناخوشيهاتو گوش مي کنه تا حالا يک بار هم بهت نگفته تمومش کن بسه ديگه ديوونم کردي. 

اشکي مانند قطره باراني از گونه هاي آشنايي سرازير شد...

قطره باراني که اولين قطره بود که از آسمان زندگي به زمين افتاد...

قطره اي از اشکهاي گونه اي پر از مهر که زمين را سر سبز و زيبا کرد...

 من ديدم درآن اشک چه مي گذرد…

من ديدم در آن قطره اشک چه شوري برپاست؟

قطره اي از اشکهاي پر از مهر و محبت يک مادر.....

درست است…

آن قطره همان اشک است و آن گونه همان گونه مادر است..

اشک مادر....

 مي خواهي معني واقعي عشق را بفهمي؟

 عشق مادر به فرزندش همان عشق

واقعي و گمشده است که تمام دنيا به دنبال همين معنا بودند.........

نه هوس در آن است، نه دروغ و نيرنگي در آن است ، نه زود گذر است ، نه غصه و

گريه به خاطر جدايي در آن است ،...

نه پايانش جدايي است..

عشق واقعي در نگاه مادر به فرزندش است...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 15:33  توسط احسان  | 

فکر کن دلت از رنگها گرفته باشه از رياها تظاهرها چهرهاي پشت رنگهادلت بي رنگي بخواد شفاف و بي رنگ .

دلت بخواد مثل بچه ها پاهاتو بزني زمينو بگي من ((اين)) مي خوام و منظورت از اين خدايي باشه که همين نزديک است دلت بخواد لمسش کني مثل بچهايي که دوست دارن برق توي سيمو تجربه کنند ،دلت هواي خدايي رو کرده باشه که مي شه سر گذاشت روي شونه هاش و هاي هاي گريست ،خدايي که بشه چنگ زد به لباسش والتماس کرد.حتي بتوني صداش کني،دورش چرخيدو...........

بابا زور که نيست من الان يه جوري ام که دلم نمي خواد خدام پشت سلسله علت ومعلول ها نه يه رشته دور دراز ايستاده باشه مي خوام همين کنار باشه . دم دست.نمي خوام اول به يه عالمه کهکشان ومنظومه در اسمان فکر کنم وبعد نتيجه بگيرم که او بالاي سر همشون ايستاده.

((ضمنا" بچه ها ببخشید که دو سه هفته ای نبودم مشغول کارهای دانشگاه بودم))

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 15:13  توسط احسان  | 

ديشب هر چقدر چشام رو هم فشار مي دادم خوابم نمي بردافکار عجيبي ازارم مي داد افکاري که هميشه دلم مي خواست يه خيال باشه يا يه فکر پوچ. وقتي که بين چندين ميليون ادم مثل قايق شکسته اي باشي که تو دريا گم شده وقتی که حس کني براي زندگي درست نشده ای وقتي پسر بچه اي رو بخاطر يه  بسته نان (200 تومان)  از دست بقال کتک مي خوره،

((((من ديروز به خاطر انجام کاري رفتم بيرون ديديم جلوي سوپر مارکت شلوقه رفتم جلو ديدم بقاله داره يه پسر بچه رو مي زنه پرس وجو کردم فهميدم يه بسته نان برداشته قيافه پسره به اين کارها نمي خورد تنها زمزمه اي که از پسر بچه یادم مونده این بود که می گفت :من دزد نيستم مي خواستم کمکش کنم ولي پاهام مثل چوب شده بود زبونم بند اومده بود مي خواستم کمکش کنم چرا کسي باورش نمي شه نمي دونم اطرافيانم هم اين حس داشتند يا ...............))))

،و تو فقط نگاه کني تازه مي فهمي که همه چیز رو از دست دادي.

 ديگه نه ارزويي دارم نه از کسي کينه اي ي به دل

 

 

Go to fullsize image

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 20:40  توسط احسان  | 

گاهي نگاه مي کنم به زندگيم چقدرخالي شده انقدر که حتي لحظهايی در خور نگاه دوباره ندارد.و گاه فکر مي کنم که شايد بيم دارم از نگاه دو باره به انها و روايتشان براي يک دوست.... براي لحظه اي از خودم بدم مي يايد . نمي دانم به چه مانده ام؟ به پروانهاي که نخستين بار سر از تخم در اورده و چنان ذوق زده است که خود را در مسير باد رها مي کند و یالاک پشت خرفتي که هرزه گويي مي کند و اکنون معلق است ميان زمين واسمون .يادش بخير چندم دبستان بود؟؟؟ تا حالا همچين حسي به شما دست داده؟چه عکس العملي انجام داديد ؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 23:29  توسط احسان  | 


.به آساني مي شود در دفترچه تلفن کسي جايي پيدا کرد،ولي به سختي مي شود در قلب او جايي

دست و پا کرد.

به راحتي مي شود در مورد اشتباهات ديگران قضاوت کرد،ولي به سختي مي شود اشتباهات

خود را يافت.

به راحتي مي شود بدون فکر کردن حرف زد،ولي به سختي مي شود زبان را مهار کرد.

به راحتي مي شود کسي را که دوست داريم از خود برنجانيم،ولي به سختي مي شود اين رنجشرا

جبران کرد.

به راحتي مي شود کسي را بخشيد،ولي به سختي مي شود از کسي تقاضاي بخشودگي کرد.

به راحتي مي شود قانون را تصويب کرد،ولي به سختي مي شود به آن عمل کرد.

به راحتي مي شود به روياها فکر کرد،ولي به سختي مي شود رويايي را به دست آورد.

به راحتي مي شود به کسي قول داد، ولي به سختي مي شود به آن عمل کرد.

به راحتي مي شود دوست داشتن را به زبان آورد، ولي به سختي مي شود آن را نشان داد.

 

به راحتي مي شود اشتباه کرد، ولي به سختي مي شود از آن درس گرفت.

به راحتي مي شود دوستي را با حرف حفظ کرد، ولي به سختي مي شود به آن معنا بخشيد.

و در آخر:

به راحتي مي شود اين متن را خواند، ولي به سختي مي شود به آن عمل کرد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 7:49  توسط احسان  | 

وقتی که گریه کردیم گفتن بچه است.................

 وقتی که خندیدیم گفتن دیونه است..................

 وقتی که جدی بودیم گفتن مغروره.............................

وقتی که شوخی کردیم گفتن سنگین باش.............................

وقتی که حرف زدیم گفتن پر حرفه...................................................

وقتی که ساکت شدیم گفتن عاشقه...................................................

حالا ام که عاشقیم می گن گناه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 21:4  توسط احسان  | 

چقدر سخته تو چشمهای کسی که تمام عشقت رو دزدیده وبه جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داده زل بزنی وبه جای انکه لبریز از کینه و نفرت بشی،حس کنی هنوزم دوسش داری.

چقدر سخته توخیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدش هیچ چیزی به جز سلام نتونی بگی.....

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونهای اشک گونهاتو خیس کنه، اما مجبور باشی بخندی تانفهمه هنوزم دوسش داری....

حرف دل بیان کردن سخته اگه ادبیات درستی رو بکار نبردم عذر خواهی میکنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 15:21  توسط احسان  | 

http://Mohammad.CaspianBlog.Com

((پروردگارا)):

خود را تقدیم تو می دارم....

با من کن واز من ساز آنچه خود اراده می کنی....

از اسارت نفس رهایم کن تا انجام اراده ات را بهتر توانم....

مشکلاتم رابگیر تا پیروزی بر آنها شاهدی باشد برای کسانی که با قدرت تو ـ عشق تو و راه تو یاریشان خواهی کرد....

باشد تا همیشه بر اراد ات گردن نهم....

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 18:32  توسط احسان  |